میان
آغاز های
وقتی
که بادها از دهانه ی تو می ریزند
در
خس و خسِ بنفش یک کلمه
زندگی
جز
اسبی منضبط نبود
و
درخودم که چرخیده ام چون چاه
دستِ
هزار بندِ عاصیِ تو
سرشار
از قهقهه های خالی
وباد
هم چنان از جانبِ جلعاد من و
جاندارانت ام ... !
درمن
که می کشی هی
انبوه
عطر زنانه ات، هاتِ
جبهه های علیه حق ، باطل ست
دست های حق ات برمین
که
زن انگشتِ اشاره ی دیگری هم دارد و نمی
گذارد
چاهی
که با دلِ رمیده صد سال
صد تا روز
وخانه
که از بوزینه های تو پیله کرده ست به بعد
چیزی
در قاب های ملول ام
و
قسمت من الفبای ترکش خورده بود
زندگی
جراحتی داشت مثلِ خانه
دستی که نمی توانست
ومی
زد
گام
های تندی که از مدرسه ریخت ...
این نامه را برای یکی از اساتید دانشگاه نوشته بودم. استاد ادبیات بود ایشان.
نوشتن رنجِ
بزرگی دارد.آن هم در زمینی که آدم به زبان آدم راه نمی جوید.خستگی گاه از چهار سوی
خانه می آید و می نشیند و از همه چیز پناه بر قلم می بری و هرچه که بگریزد
برکاغذ این باد پا، تو راه رونده ای بیش
نیستی از پی اش. خسته ام. آنقدر که آدم به خستگی ام راه نجوید.مردد بودنی میان هست
و نیست و ثانیه ها بر مرض خود واقف گشته اند وتند پی هم گریز می زنند به ثانیه
ی بعد ، و باز هم ماجرای این زمانِ نا ایستا.
ایستادن میان
نوشتن و نانوشتن تا در ستیز میان این دو وجه
چیزی سرآخر نتیجه ی کاغذ شود.هر روی سیاه یا سپید، چیزی از حقانیت ورق نمی
کاهد که در نهایت نسبیت زنده ایم و هر چه در این گذر پیش آید متوجه ماست.
در نهایت
نسبیت یعنی، هرچیز دو وجه خود را حفظ کند. زندگی که همیشه از مرگ پر است و بدبختی
که خوشبختی را با خود حمل می کند. تنهایی آدم پر است از با دیگران اش بودن و آن
زمان که در اوج شادمانی می خندی، گرینده ای بیش نیستی.
هر چیز با دو وجه خودش مرا
ساخته و سخت بر این ساخته گی ام بیمناکم که گاه از اینکه چگونه به این ساخته شدن
مسلط گشته ام ، هراسِ ریختن پرم می کند البته تا نیم. گاه در حرف هایی که می زدی
تکان لبهایت را بیشتر به یاد دارم تا آنچه گفتنی ات بود.محتوای حرف را خدا می داند
از یاد برده ام و خنده هایی که من هم می
دانستم در درد ریشه دارد.
آدم اینگونه است دیگر. خود را برای نشدن پنهان می کند و
هر فعلی که براو وارد آید چاره ساز نخواهد
بود و زندگی را با همه ی هر چیز اش ، به کنج عزلت خانه می افکند و سخت هم البته
افکنده خو می شود.
گاهی در زمان اگر پروازت بگیرد بد نمی شود و خواهی دید که برای
یافتِ لحظه ای خوش چه سالها را که باز نمی گردی و چه خاطره ها را که دوباره زنده
نمی کنی تا در سیالیت آن لحظه تنها فقط لحظه ای این روزمره گی را به دست فراموشی
بسپاری.
انسانی که هیچ چیز جز خاطره اش به شادمانی نمی آوردش، انسانی ست که تنهایی
بزرگی دارد ، حتی با همه ی این با همه بودن.
آنجا همه چیز از امروز فاصله ی عظیمی دارد. هیچ
چیز در نقاب امروزی اش نیست و صداقت بخشی از رفتار روزگار است. اینجا اما خودت که
بهتر می دانی که هیچ بی علتی، زنده گی نمی کند و همه ی چیزها در پی لحظه ای از
آرامش ، تکاپوی همه جایی اشان را در مقدرات تعریف می کنند.
انسانِ امروز جستجوگرهیچ
است. انسانی که حتی قدرتِ برهم زدن معادله ای را هم ندارد و برای خود سهمی جز آنچه
دارد را نمی خواهد.انسانی که آنقدر منفعل آلود به هستی چنگ انداخته که نمی تواند
جهان ممتاز تری جز آنچه که وجود دارد را برای خود تصور کند.
قدرت تخدیر کننده ای
دارد زندگی ، و هرچیز در مدار چرخش خود، انسانی را دوره می کند، که حتی برای اینکه
تصمیمی از خودش را بر محیط وارد کند، توان لازم را نمی یابد.
انسانی که توان بودن
اش را در بیرون از خود می یابد و بر هرچیزی که فکر می کند می تواند دخول یابد، جز
شیوه ی بودن اش.انسانِ به شدت تنها ، بی تصمیم و تهی از نظر برای خودش چگونه می
تواند جهان بهتری بسازد و چگونه حتی می تواند در همین چیزی که هست تغییری ، چیزی
مثل یک خنده یا هر تحولِ حال دیگری را بیافزاید.
زندگی نمی گذارد ام مثلِ خودم باشم و این الگوی خود را سال هاست
کنار گذارده ام تا شاید در چیزی که غیر خودم هست، بتوانم برای لحظه ای هم از چرخه
ی جماعت دور نگردم.
می بینی همه از روی دست هم زندگی می کنیم تا شاید دچار یک
برجسته گی لحظه ای نگردیم،که آن زمان شروع مکافات تازه ای می تواند باشد.
مثلِ
آدمی هستم که در ابتدای کسب هویتی تازه قرار گرفته و در حال تعریف کردنِ خودم بخشِ
بزرگی از خودم را از دست داده ام.خوب برای چیزی که قرار است بشوم باید این چیزی که
امروزهستم را دور بریزم و یا حتی اگر نتوانستم از پس این هم بر بیایم حداقل
دوچیزکه هیچ کدام شان نمی تواند معرف من باشد را همیشه با خود حمل می کنم.
زندگیِ من سرشار از تناقضات بوده و این
به پیکره ی اصلی ام، مثلِ تند بادی می وزد و هرلحظه در تکانه هایش بخشی از من فرو
می ریزد و نباید از این انسان در حال ریزش ، انتظار یک حادثه ی بزرگ را داشت.
زندگی از شادی پر است اما همیشه سهمِ آنهایی بیشتر است که توانسته اند از آن همه
چیزی که خودشان طلب می کردند ، چیزی شوند ،که دیگران می خواستند.
تا به این لحظه
من همه چیز را به اشتباه پیش برده ام.مثل ارتکابِ همین فکر ، که می خواهد مسیر این
چند سطر را به تحولی در جهان برساند. روندِ همه ی اشتباه ها را، مثلِ همین نامه، نمی توان به جایی تمام کرد.
برایت روزهایی را می
خواهم که فقط خودت آرزویشان را داشته باشی نه آنکه دیگران برای تو بخواهند.
« نوک کارمل »
صبر از چیزهای
فوق العاده است
چیده شدن محصول زیبایی این خانه ها را از بین برده
پس چگونه در
نگاه اول ام زیبا آمد؟
صحرایی نا هموار
از خشخاش ها وحصاره هایی شبیه گرگ 
با آن
پرتگاههای تمیز
و هیچ مزاحمتی
در آن وجود ندارد
جز دو یا سه اسب
وچند گاو شیر
ده
که سرهای محکم و سفت شان
نمایان شده
اکنون که تباهی
همه جارا فرا گرفته
آیا کسی اهمیت
می دهد؟
حتی برای لحظه
ای
اصلن سابقه
ندارد
و مردم این
جریان را می دانند
فروکش کردن زمان
ورم کرده و همه چیز حل خواهد شد
در زیبایی تصویر
روبرو
در زندگی دانه
های روییده از دل سنگ
آنچنان که
اقیانوس بیکران
بالا می رود از
صخره ها
و حتی خودمان
بی تمرکزی بر
مرکز خود
و نظرهایی که حتی کمی هم انسانی نیستند
ومثل این است
که از سنگ و
اقیانوس ساخته اند ما را ...
کارمل: کوهستانی
در شمال اسرائیل
کتاب« پساروایی» نظریه ی چگونگی پیدایش حوزه ی نظری پساروایی ست که از طریق سایت کتابناک منتشر شده.برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام فرمایید.
لینک دانلود
این کتاب نخستین نسخه ی
« شعر پساروایی » است.در جریان روایت شعر فارسی طرحی نو اجرا شده که امیدواری بسیاری دارم که بتواند به هرگونگی ارتباط آثار معاصر در قالب شعر کمک کند.فهم روایی این گونه از شعرها نیازمند مطالعه در حوزه های روایی شعر بعد از نیما تا به امروز دارد.به هر حال
« هشت گانه ی بریس تل » نقطه آغازی ست و این راه ادامه خواهد یافت تا دیگر زمان.